دل نوشته ای برای مامانم

متن مرتبط با «m» در سایت دل نوشته ای برای مامانم نوشته شده است

6years 11month 2day

  • نیلوبلاگ

    سلام مامانداشتم فکر میکردم ماه دیگه این موقع شده ۷ سال که نیستی.هفت سال :)ولی خب توی این هفت سال انگار هر روز خدا گمت کردم، بعضی وقتا بیشتر.هفت سال که نبودنت رو دلیل کردم برای زندگی نکردن.برای هیچی نخواستن. شاید نباید این شکلی میشد.ولی شد.خیلی دیر شده حتی برای کاش گفتن :)راستی مامان تو منو یادته؟ا...

    ادامه مطلب
  • HBD.Me

  • نیلوبلاگ

    سلام مامان یک نفر رضا هستم، پسرت :) یادت هست که؟ میدونم که هست. عارضم به خدمتت که مامان جان آقا رضا ۲۳ ساله شدن. تبریک نمیگی؟ بوسم نمیکنی؟ قربون صدقهم نمیری؟ میگم مامان، زشت نباشه روز به روز دارم عقب میکشم؟ چی میخواستیم، چی شد؟ چی میخواستیم،...

    ادامه مطلب
  • 66month

  • نیلوبلاگ

    سلام مامانمسخرس نه ؟؟چندساله که برات مینویسم اما هیچ خبری ازت نشده !خودمو مسخره کردم نه ؟!آره :)حالا من هرچی خودمو به نفهمی بزنم باز یه چیزایی رو نمیشه ندید.خسته شدم، از خودم از فکرام.دلم میخواد دیگ...

    ادامه مطلب
  • Life is meaningless or unknown, I don't know

  • نیلوبلاگ

    سلام ماماندهخدا داخل چرند و پرند میگه ؛اگر چه دردسر می دهم،اما چه میتوان کرد، نُشخوار آدمیزاد حرف است !!آدم حرف هم که نزند دلش میپوسد ...از اونور یکی دیگه میگه ؛بعضی اوقات حرفی نداریچون ک حرفا کار...

    ادامه مطلب
  • i think miss you

  • نیلوبلاگ

    سلام مامانمنم رضا، یادت هست منو ؟!امشب دلم می خواست که دلتنگت بشم، که غمگین بشم ...امشب دلم می خواست از ته دل فریاد بزنم ...امشب که داخل بیچارگی خودم گیر افتاده بودم می خواستم که مرهم زخمم باشی ...اما...

    ادامه مطلب
  • 65month

  • نیلوبلاگ

    سلام مامانینی دوباره سلام :)این چندروز کلی مزاحمت شدم ...شد ۵ سال و ۵ ماه :)باید میومدم، میومدم و یه چیزی می گفتم :)۱۹۷۶ روزه که هر روز دارم با خودم یچیزی میگم.زیر لب یه چیزی زمزمه می کنم.به آسمون یه چیزی میگم.به تاریکی یچیزی میگم.سال هاست که فقط دارم یه چیزی رو به زبون میارم.یچیزی که خودم دلم نمیخواد بفهممش ولی هی میگم :)بیا باهم سکوت کنیم و امشب رو به آسمون خیره بشیم.اگه داخل غم ها غرق نشیم، شب خوبیه برای همنشینی باتو ...دوستت دارم مامان....

    ادامه مطلب
  • 65month 1day

  • نیلوبلاگ

    سلام مامانمیدونی مامان، روبرو شدن با خود آدم خیلی سخته.گاهی یچیزایی میگی، مسخره می کنی، اما یهو میبینی همون چیزی رو که مسخره کردیبه سرت اومده ...حالت از خودت بهم میخوره.نمیشه به این آسونیا خود آدم ...

    ادامه مطلب
  • No time

  • نیلوبلاگ

    سلام ماماناین روزای زندگیم برات عادی شده یا هنوز عجیب غریبن برات ؟میدونی مامان، این حس و حال های عجیب خیلی هم عجیب نیستن.فقط من وانمود به عجیب بودن میکنم.وانمود به فرار کردن.به کف دستم خیره میشم، م...

    ادامه مطلب
  • 5year 3month

  • نیلوبلاگ

    سلام مامان:)دوم هر ماه به یادت میوفتم ...63 ماه دیگه، درسته ؟؟پنج سال و سه ماه۱۹۱۶ روز ...نیستی دیگه، ازت فقط یه تصویر داخل ذهنم مونده ...چی بگم مامان ؟؟چی دارم که بگم ؟؟یه چند مدتیه در حال فرارم، از ...

    ادامه مطلب
  • 62month 15day

  • نیلوبلاگ

    سلام ماماناز دیشب تاحالا هی میخوام برات بنویسم ...با خودم تکرار میکنم از چی بنویسم ...از کدوم طرف به سمتت حرکت کنم ...یهو با خودم گفتم همش که نباید از یچیزی بنویسمهمش که نباید باهات حرف بزنم ...بذار ...

    ادامه مطلب
  • 62month 17day

  • نیلوبلاگ

    سلام مامانمی خوام بنویسما، اما نمیشه ...یچیزی جلومو گرفته، یچیزی داره منو از تو دور میکنه ...یچیزی دیگه دلش نمیخواد تو مال من باشی ...اون یچیز هم مغز خودمه، حضوره لعنتی مه ...مامان هرچی هم که اتفاق بی...

    ادامه مطلب
  • Moment

  • نیلوبلاگ

    سلام مامانیذره احساسِ خوبی دارم :)اما نمیدونم این خوبه یا بد ...دلم برای زندگی کردن با تو تنگ شده بود ...برای گذروندن وقتم کنارِ تو ...اگه میگم تو معذرت می خوام، باید بگم شما :)این کوه ها، این ابر ها...

    ادامه مطلب
  • 62month 10day

  • نیلوبلاگ

    سلام مامانچه هوای خوبیه ...چه منظره ی قشنگیه ...روزِ بعد از طوفان رو میگم ...همه چی آروم، همه چی لذت بخش ...یه وقت فکر نکنی همه بیخیال شدن ...نه، فقط از طوفان خسته شدن، از پناه گرفتن ...پناه گرفتن از ...

    ادامه مطلب
  • 61month 7day

  • نیلوبلاگ

    سلام مامانمچطوری ؟خوبی ؟منم خوبم مامانم ...منم عالیم عزیزم ...مامان روزگارم مثلِ یه نوارِ خالی شده ...داخل این زندگی پر از هیچ، هیچ تر از هیچ دورِ خودم می چرخم ...خیلی زندگیه جالبیه ...انقدر تورو زمین...

    ادامه مطلب
  • 61month 12day

  • نیلوبلاگ

    سلام مامانخوبی ؟کجایی ؟؟چقدر دوست دارم ببینمت ...اما چقدر خجالت زده ام که با تنی پر از گناه این خواهش رو ازت دارم ...با وجودی سر تا پا پر از بد دهنی و بد گمانی ...چقدر دلم میخواست بودی ...فقط بودی ......

    ادامه مطلب
  • 61month 13day

  • نیلوبلاگ

    سلام ماماناونجایی که هستی ستاره هم داره ؟؟وقتی که فکر میکنم واقعا کجایی دلم میلرزه ...داخل آسمونا یا اون خونه ی سرد و تاریک ...اینکه اونجا گیر افتادی و هیچ کاری از دستت بر نمیاد عذابم میده ...من که ن...

    ادامه مطلب
  • ...me

  • نیلوبلاگ

    سلام مامانمن به یادِ تو ؟؟؟من چکار به بقیه ؟؟؟از این انزجار بدم میاد ...از این قاطی شدن، از این بوی بقیه گرفتن ...باید زمستون از راه برسه و دوباره داخل خوابه زمستونی فرو برم ...شاید اینجوری آروم تر، بی صدا تر، پر سکوت تر گذشت :)هر اتفاقی که برای من باعثِ احساسِ حضورِ دردمه !!!چه جمله ی قشنگی :)باید تا جایی که میتونم از این اتفاق ها فاصله بگیرم ...شاید سیلِ سکوت من رو با خودش برد :)شاید ......

    ادامه مطلب
  • It takes time

  • نیلوبلاگ

    سلام مامانپنجشنبه شده ؟؟؟روز مهمیه امروز، مثل همه ی پنجشنبه ها ...یذره مهم تر ...روزِ اثباته ...روزِ بدونِ تو قوی بودنه ...بدونِ تو تونستن ...چقدر حالا دلم می خواد بدونِ تو بتونم و بعدش به تو تقدیم کن...

    ادامه مطلب
  • 61month

  • نیلوبلاگ

    سلام مامانخوبی ؟چخبرا ؟خوش میگذره ...چکارا میکنی ...دلم برات تنگ شده بود :)و دوباره یک ماه دیگه اضافه شد ...شد ۶۱ ماه :)نمیخواستم چیزی بنویسم، اما اومدم یجا که حتما باید یچیزی برات می نوشتم :)چقدر دل...

    ادامه مطلب
  • 59month 2day

  • نیلوبلاگ

    سلام مامانیه مدت عادت کرده بودم از دوم این ماه به دوم اون ماه بنویسم ...سه ماهی میشه که دیگه نمی نویسم ...مثل تمام عادت هایی که داخل ۵۹ ماه و دو روز اخیر داشتم و ترکشون کردم ...هر بار به یه طریقی از د...

    ادامه مطلب