62month 17day
-
تاریخ: 1398/9/30 ساعت: 22:54
سلام مامانمی خوام بنویسما، اما نمیشه ...یچیزی جلومو گرفته، یچیزی داره منو از تو دور میکنه ...یچیزی دیگه دلش نمیخواد تو مال من باشی ...اون یچیز هم مغز خودمه، حضوره لعنتی مه ...مامان هرچی هم که اتفاق بی
Moment
-
تاریخ: 1398/9/30 ساعت: 22:54
سلام مامانxa0یذره احساسِ خوبی دارم :)اما نمیدونم این خوبه یا بد ...دلم برای زندگی کردن با تو تنگ شده بود ...برای گذروندن وقتم کنارِ تو ...اگه میگم تو معذرت می خوام، باید بگم شما :)این کوه ها، این ابر ها
امروز چندمه ؟؟؟
-
تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 15:08
سلام مامانامروز چه روزیه ؟؟؟امروز کجایی ؟؟امروز من کجام ؟؟خیلی وقت بود که فراموشت کرده بودم ...خیلی وقت بود الکی راه میرفتم ...میونه این روز های سیاه گمت کرده بودم مامان ...میون این سیاهی ها ...دیگه پ
62month 10day
-
تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 15:08
سلام مامانچه هوای خوبیه ...چه منظره ی قشنگیه ...روزِ بعد از طوفان رو میگم ...همه چی آروم، همه چی لذت بخش ...یه وقت فکر نکنی همه بیخیال شدن ...نه، فقط از طوفان خسته شدن، از پناه گرفتن ...پناه گرفتن از
61month 7day
-
تاریخ: 1398/9/4 ساعت: 19:19
سلام مامانمچطوری ؟خوبی ؟منم خوبم مامانم ...منم عالیم عزیزم ...مامان روزگارم مثلِ یه نوارِ خالی شده ...داخل این زندگی پر از هیچ، هیچ تر از هیچ دورِ خودم می چرخم ...خیلی زندگیه جالبیه ...انقدر تورو زمین
:(
-
تاریخ: 1398/9/4 ساعت: 19:19
سلام ماماناز وقتی که رفتی با خودم به خواهرم ...هربار که گیر کردم، هربار که بد رفتار کردم ...هربار که کم آوردم و خواستم دوباره بلند بشم ...گفتم که من پسرِ توام ...به خواهرم گفتم که مامانش کی بوده ...ام
61month 12day
-
تاریخ: 1398/9/4 ساعت: 19:19
سلام مامانخوبی ؟کجایی ؟؟چقدر دوست دارم ببینمت ...اما چقدر خجالت زده ام که با تنی پر از گناه این خواهش رو ازت دارم ...با وجودی سر تا پا پر از بد دهنی و بد گمانی ...چقدر دلم میخواست بودی ...فقط بودی ...
61month 13day
-
تاریخ: 1398/9/4 ساعت: 19:19
سلام مامانxa0اونجایی که هستی ستاره هم داره ؟؟وقتی که فکر میکنم واقعا کجایی دلم میلرزه ...داخل آسمونا یا اون خونه ی سرد و تاریک ...اینکه اونجا گیر افتادی و هیچ کاری از دستت بر نمیاد عذابم میده ...من که ن
???
-
تاریخ: 1398/9/4 ساعت: 19:19
سلام مامانمامان یکم با هم حرف بزنیم ؟؟؟خیلی وقته که از پیشم رفتی !!!کلی خستگی داشتم، کلی بیچارگی !!!کلی تسلیم شدن ...ماماناحساس می کنم نیمه ی تاریکِ نبودنت رو زندگی کردم !!!حالا دلم می خواد، از این آد
...me
-
تاریخ: 1398/9/4 ساعت: 19:19
سلام مامانxa0من به یادِ تو ؟؟؟من چکار به بقیه ؟؟؟از این انزجار بدم میاد ...از این قاطی شدن، از این بوی بقیه گرفتن ...باید زمستون از راه برسه و دوباره داخل خوابه زمستونی فرو برم ...شاید اینجوری آروم تر، بی صدا تر، پر سکوت تر گذشت :)هر اتفاقی که برای من باعثِ احساسِ حضورِ دردمه !!!چه جمله ی قشنگی :)xa...
It takes time
-
تاریخ: 1398/9/4 ساعت: 19:19
سلام مامانپنجشنبه شده ؟؟؟روز مهمیه امروز، مثل همه ی پنجشنبه ها ...یذره مهم تر ...روزِ اثباته ...روزِ بدونِ تو قوی بودنه ...بدونِ تو تونستن ...چقدر حالا دلم می خواد بدونِ تو بتونم و بعدش به تو تقدیم کن
what day is today
-
تاریخ: 1398/9/4 ساعت: 19:19
سلام ماماناذانه :)اذانِ صبح ...یه پس گردنی بزن آدم بشم ...من که اینجوری نبودم :(حتما بودم چون شما بودین رو نمی کردم ...واقعا خجالتم خوب چیزیه ...خودت دوباره ادبم کن ...دلم برات تنگ شده مامان.xa0بریم نماز بخونیم ...
61month
-
تاریخ: 1398/8/4 ساعت: 11:47
سلام مامانxa0خوبی ؟چخبرا ؟خوش میگذره ...چکارا میکنی ...دلم برات تنگ شده بود :)و دوباره یک ماه دیگه اضافه شد ...شد ۶۱ ماه :)نمیخواستم چیزی بنویسم، اما اومدم یجا که حتما باید یچیزی برات می نوشتم :)چقدر دل
59month 2day
-
تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 2:59
سلام مامانیه مدت عادت کرده بودم از دوم این ماه به دوم اون ماه بنویسم ...سه ماهی میشه که دیگه نمی نویسم ...مثل تمام عادت هایی که داخل ۵۹ ماه و دو روز اخیر داشتم و ترکشون کردم ...هر بار به یه طریقی از د
59month 15day
-
تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 2:59
سلام مامانباز دوباره محرم شده ...محرم این سال ها یجور دیگه بوده ...یه رنگ دیگه بوده ...به خودم اومدم دیدم داخل یه سرازیری ام ...با سرعت دارم دور خودم میچرخم و به پایین پرت میشم !!امشب اومده بودم پیشت
Ashoura
-
تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 2:59
سلام مامانشام غریبان !!!سنگ و شمع !!!شمع و یه عالم !!!به رسم هرسال که می شود سالِ پنجم ...می شود سنگ بدونِ شمع ...بدون عالم، بدون آدم ...من می مانم و این سکوتِ شب ...من میمانم و تو ...پسرت با یک عالمه
59month 26 day
-
تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 2:59
سلام مامانتولدت نزدیکه ها ...خب چه فایده ...دلم برات تنگ شده مامان ...نه فقط برای اینکه نیستی، نه ...برای اینکه وجودت برام یه سرپناه بود ...به همه چیز نظم داده بودی ...حواست به همه چی بود ...زندگی قدر
1826day
-
تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 2:59
سلام مامانهمین ساعت ها بود دیگه ؟xa0یکی دو ساعت دیگه ؟امشب بود اصلا ؟من خواب بودم ؟کجا ؟؟روی کاشی های بیمارستان ؟؟چرا اونجا بودم ؟چون تو اونجا بودی ؟خب پس چرا یهو غیبت زد ؟میدونی چقدر اومدم سراغ تختی که
60month 7day
-
تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 2:59
سلام ماماندلم نمیخواد بنویسمدلم میخواد سکوت کنمxa0سکوت کنم، سکوت کنم، سکوت کنم ...تنها بشینم یگوشه ...حتی مغزم هم با خودم نبرم ...من باشم و یک سکوت طولانی ...من باشم و رویای دیرین بچگی ...برای بابا نارا
60month 12day
-
تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 2:59
سلام مامانxa0پریشونم مامانحال خودم نیستم مامانگم شدم مامانکجا نمیدونم !!دلم برای مامان مامان گفتنام تنگ شده ...برای جواب دادنات ...برای قشنگ قشنگ حرف زدنات ...دلم برای خودت تنگ شده مامانبرای اون روزای بچگی ...برای نقشه کشیدنات ...برای امید دادنات ...مامان دلم برات تنگ شدهxa0میشنوی مامان ؟مامان منم، ...